تبلیغات
قائد آنلاین (وبسایت شخصی قائد یوسفی) - داستان جـعبه کفش
 
قائد آنلاین (وبسایت شخصی قائد یوسفی)
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : قائد یوسفی
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در رابطه با این وب چیست





زن و شوهری بیش از 60 سال با یكدیگر زندگی مشتركی داشتند . آنها همه چیز را به
طور مساوی با هم تقسیم كرده بودند . در مورد همه چیز با هم صحبت می كردند و
هیچ چیز را از یكدیگر مخفی نمی كردند مگر یك چیز : یك جعبه كفش در بالای كمد
پیر زن بود كه از شوهرش خواسته بود كه هرگز آن را باز نكند و در مورد آن هم
چیزی نپرسد .
در همه این سال ها پیر مرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فكر نمی
كرد. اما بالاخره یك روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشكان از او قطع امید
كردند .
در حال كه با یكدیگر امور باقی مانده را رفع و رجوع می كردند ، پیر مرد جعبه
را از بالای كمد آورد و نزد همسرش برد. پیر زن تصدیق كرد كه وقت آن رسیده كه
همه چیز را در موردآن جعبه به شوهرش بگوید . و از او خواست تا در جعبه را
بازكند . وقتی پیر مرد در جعبه را باز كزد دو عروسك بافتنی و دسته ای پول بالغ
بر 95 هزار دلار پیدا كرد .
پیر مرد در این باره از پیر زن سوال كرد . پیر زن گفت :" هنگامی كه ما قول و
قرار ازدواج گذلشتیم ، مادر بزرگم به من گفت كه راز خوشبختی زندگی مشترك این
است كه با یكدیگر مشاجره نكنید ." او به من گفت كه هر وقت از دست تو عصبانی
شدم باید ساكت بمانم ویك عروسك ببافم .
پیر مرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت . تمام سعی اش را به كار برد تا اشك هایش
سرازیر نشود . فقط دو عروسك در جعبه بود . پس همسرش فقط دو بار در طول تمام
این مدت از او رنجیده بود . از این بابت در دلش شادمان شد .
سپس رو به همسرش كرد و گفت : "عزیزم این در مورد این عروسك ها بود، اما در
مورد این همه پول چی ؟ اینها از كجا آمده ؟"
پیر زن در پاسخ گفت : " آه ، عزیزم ، این پولی است كه از فروش عروسك ها بدست
آورده ام .




نوع مطلب : داستانک، طنز، 
برچسب ها :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
center>
 
 
بالای صفحه